تبليغاتX
طوفان غم
تمام زندگی به یک لحظه غم خوردن نمی ارزه....
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 15:1  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:58  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:54  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:54  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:53  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:52  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:51  توسط الناز | 
منتظرم
فعلا بای
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:11  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 14:57  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 14:55  توسط الناز | 
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:21  توسط الناز | 

Image and video hosting by TinyPic

شاید حق با تو بود که می گفتی زیاد تو این دنیا دل شکسته

شاید حق با تو بود که ازم شدی خسته

شاید حق با تو بود که می گفتی دلم شکسته

شاید حق با تو بود روزگار ما همینه

شاید حق با تو بود سرنوشته در کمینه

شاید حق با تو بود لیاقتتو من ندارم

شاید حق با تو بود که باید برم دنبال کارم

ولی بدون اینو که حتی بگذره صد سال هم

این حق با منه که عشقت نره از یادم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:17  توسط الناز | 

Image and video hosting by TinyPic

هر روز از پنجره به کوچه های تنهایی سرک می کشم

تا ...

لحظه ی آمدنت را جشن بگیرم

انتظار آمدنت را دوست دارم

وزیر شکنجه ی ثانیه ها تاب خواهم آورد

تا لحظه ی وصالت را به آغوش کشم

هنوز هم به انتظار می نشینم ای بهترین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:16  توسط الناز | 
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:15  توسط الناز | 
باور کن...   


ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم،
نه نگاهي كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمي كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمي دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را مي شنوي؟!
مي گويند اگر نباشي بغضم سبك مي شود.
آنوقت تنها من مي مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد مي كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمي زند از اين همه دويدن پي ات.
مي گويند اگر نباشي به هيچ كجاي من و اين دنيا بر نمي خورد.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه شعر كه مي دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه دلتنگي هايي كه بيقرار ِبودنم مي شوند.
آنوقت فقط من مي مانم و اين همه نگاه كه مي دانم براي فردايشان دستهايم را مي خواهند.
مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي،...
نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند.
اما من...
هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.
و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:14  توسط الناز | 
Image and video hosting by TinyPic

 

 

دستمو گرفته

 

چه هوای سردی

 

می خواد با گرمای خودش گرمم کنه

 

صورتشو می چسبونه به صورتم

 

گونه های یخ زده ام حس خوبی بهشون دست میده

 

صورتم داره گرم می شه

 

هنوزم دستام تو دستاشه

 

گرمای دستاشو حس می کنم

 

وای که چقدر لذت بخشه

 

خود مو بیشتر تو بغلش جا می کنم

 

گرمای بیشتری رو حس می کنم

 

توی گوشش عاشقونه زمزمه می کنم

 

مدام می گم :دوستت دارم

 

چشمامو می بندم فقط برای چند لحظه

 

وقتی چشماشو باز می کنم

 

بازم سردی هوا رو حس می کنم....

 

لعنتی! بازم فقط یه خیال بود..........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:53  توسط الناز | 

Image and video hosting by TinyPic دلتنگم Image and video hosting by TinyPic

و دیدار تو درمان من است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:50  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:17  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:13  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:11  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:7  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:6  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:5  توسط الناز | 

دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوستش داری تو را دوست نمی دارد ...

کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمیداری...

اما کسی که دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسند و این رنج است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 13:3  توسط الناز | 

نخستین نگاهی ما را به هم دوخت

 

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

 

نخستین کلامی که دلهای ما را به بوی خوش آشنایی سپرد

 

وبه مهمانی عشق برد........

 

پر از مهر بودی            پر از نور بودم

 

پر از شوق بودی          پر از شور بودم

 

چه خوش لحظه هایی که از هم

 

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم

 

چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را

 

به شرم و خموشی نگفتیم وگفتیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:57  توسط الناز | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:56  توسط الناز | 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست


تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن

 

 نيست


تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم


تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست


تنهايي را دوست دارم زيرا


در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و

 

 انتظارکشيدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:52  توسط الناز | 
آمدوآتش به جانم کردورفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

 

آمدوبنشست وآشوبی بپا

درمیان دودمانم کردورفت

 

آمدواودودشدمن شعله ای

در وجود خود نهانم کردو رفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:51  توسط الناز | 
در غربت مزار خودم گريه ام گرفت


از زخم ريشه دار خودم گريه ام گرفت


وقتي كه پرده پرده دلم را نواختم


از ناله سه تار خودم گريه ام گرفت


پائيز ميخزد و تو لبخند ميزني


اما من از بهار خودم گريه ام گرفت


يك تكه آفتاب برايم بياوريد


از آسمان تار خودم گريه ام گرفت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:50  توسط الناز | 
ديشب به ياد تو تنها گريستم


مستانه گريه کردم، دريا گريستم


طوفان غم چو داد گلستان دل به باد


بر حال پر پر گلها گريستم


من بودم و خيال تو در نيمه هاي شب


بر بخت خويش و اين دل شيدا گريستم


بيخود شدم ز گريه و رفتم به اشتياق


معراج دل نمودم و آنجا گريستم


در جستجوي او ، من آواره ابروار


بر کوه و دشت و دامن و صحرا گريستم


بر زورق دلم شب تيره به موج غم


پنهان به آه بود و پيدا گريستم


هر چند نکته سنج و سخن آورم وليک


شب در خيال لعل شکر خواب گريستم


موسي به عشق روي تو خودش بود تا سحر


تنها ترانه گفتم و تنها گريستم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:49  توسط الناز | 
    

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد


وسعت تنهائيم را حس نکرد


در ميان خنده هاي تلخ من


گريه پنهانيم را حس نکرد


در هجوم لحظه هاي بي کسي


درد بي کس ماندنم را حس نکرد


آن که با آغاز من مانوس بودImage and video hosting by TinyPic


لحظه پايانيم را حس نکرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:48  توسط الناز | 
Image and video hosting by TinyPic   نظر یادتون نره
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:42  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:40  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:40  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:40  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:39  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:39  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 12:38  توسط الناز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من
پري كوچك غمگيني را ميشناسم
كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري كوچك غمگيني
كه شب از يك بوسه مي ميرد
و
سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد

نوشته های پیشین
هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
آرشیو موضوعی
زندگی
نویسندگان
الناز
الناز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

online
Online Dating